|
|
|
|
|
تا سحرای شمع بر بالین من امشب از بحر خدا بیدار باش سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم کن، رحم کن، امشب مرا غمخوار باش آه ای یاران! به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم رسد گریه و فریاد بس کن ، شمع من بر دل ریشم نمک دیگر مپاش قصه ی بی تابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش همدم من، مونس من، شمع من جز تو اندر این جهان غمخوار کو؟ واندرین صحرای وحشت زای مرگ وای من، وای من، یار کو ؟ واندرین زندان ،من امشب شمع من دست خواهم شستن از این زندگی تا که فردا همچو شیران بشکنند ملتم زنجیرهای بندگی ! دفتر سبز- دکتر علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:28 توسط محمد
|
|
||