|
|
|
|
|
مردی از جنس آفتاب
همیشه در همه ی اوقات روزمره اورا حس می کنم . نگاهش را از من نمی گیرد . جامعه ما چه قدر به او محتاج است . چقدر در این تبعیض ها جای فریاد او خالی است. چه قدر دراین مصلحت اندیشیدن های پر غرض کمبود او احساس می شود تا بدون واهمه برای ازدست دادن خلافت ، تشیعش را حفظ کند و بر سرشان فریاد بر آرد که به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی مکن . کجاست آن مرد آفتابی که خدا را سپاسگزار اخلاصی بود که به او ارزانی کرده بود . اخلاصی که به موجب آن در زندان از رژیم شاه تازیانه می خورد و از دشمن به ظاهر دوست سیلی .اخلاصی که سبب می شد در عربستان او را شیعه ی غالی بخوانند و در ایران او را به سنی گری محکوم کنند . اخلاصی که به موجب آن متهم می شد به طرفداری از آنچه که تمام عمر خود را وقف مبارزه با آن کرده بود. آری او واقعا در برابر عقیده اش اخلاص داشت . ایمان نان و نام برایش نمی آورد . خدا به او زیستنی عطا کرده بود که چگونگی مرگ خویش را از بر داشت . هم او که قلم توتمش بود و به آن سوگند می خورد که آن را نخواهد فروخت . حال کجاست که ببیند که این توتم پرستان چه در زندان می کشند ؟ او متعلق به یک نسل نبود که به قول اصلاح طلبان تاریخ مصرف داشته باشد . همه ی نسل ها را دیده بود . علی را آنگونه که شایسته ی شناخت علی است شناخت تا علی هم آتش محبتش را در پس پرده های دل این مرد شعله ور نگاه دارد . همین شناخت بود که سبب شد این مرد از تبار آفتاب مانند علی حرفهایی داشته باشد که جز در چاه نتواند بگوید . حرفهایی که برای هیچ کسی سر به ابتذال گفتن فرود نیاورد . هم او بود که می گفت ای حسین ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما به تو و خون تو محتاج است نه به گریه برای تو که تو اشک نمی خواهی ، ضجه نمی خواهی ، عزادار نمی خواهی بلکه شهید حاضر در همه جا و همه وقت و پیرو همیشگی می خواهی . آری او از نقطه و خاکی برخواست به نام کویر ،جایی که آبادی در آن نبود . جایی که سعادت و رفاه و برخورداری در آن نبود .متعلق به خشکی و فقر و سختی زندگی بود . و از طرفی وابسته به طبقه و نژادی بود که در َآن خون هیچ شریفی از آنهایی که شرافتشان به طلا ، زر و زور وابسته بود ، نبود .همین او را بر آن داشت که برای مبارزه با اشرافیت ابوذر غفاری را به ما بشناساند واینگونه شد که همدمش تنهایی باشد این نگهبان سکوت ، شمع جمعیت تنهایی ، راهب درگه نومیدی ............و چون ابوذر تنها راه برود و تنها در غربت ربذه جان بدهد . چقدر با تمجید بیگانه بود . همین بیگانگی بود که باعث شد افکار و عقایدش کوبانده و سوزانده شود و از طرف روحانیون سنتی ، همانان که از جیب ملت ارتزاق می کردند و به ملت خیانت می کردند ، همانان که عوام مقلدشان بودند و بازاریان بی درد مرید شان نجس شناخته شود . او برای آزادی نسل اسیر وطنش چه زندان ها کشید و چه شکنجه ها تحمل کرد اما ......... خود را به استبداد نفروخت که استادش علی پر صبر بود و پیشوایش مصدق همیشه آزاد . هم او بود که چنان مشتاق مرگ بود که حاضر بود خودش را در برابر دانشگاه آتش بزند تا با خاکستر خود پیکرهای پاک سه یار دبستانی شهید در راه آزادی وطن را بپیوشاند تا در برابر سموم نفسرند . کویر او بود که حتی در لبنان محرم اسرار چمران بود و چه زیبا چمران با خدا بر سر جنازه ی او نیایش می کند که ای خدا علی را به عنوان یک هدیه بزرگ به ما دادی و ما اینک هم او را به عنوان بزرگترین هدیه به تو بازمیگردانیم . اینگونه شد که آزاد ،سبکبال ، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا ، خود شده و مجرد و رستگار ، انسان شده و بی نیاز عروج کرد و به بلندترین قله ی رفیع تنهایی که همان آفتاب بود رسید . روحش شاد و راهش پر رهرو باد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 13:3 توسط محمد
|
|
||