|
|
|
|
|
اشاره: بيست و نهم خرداد ماه هر سال يادآور نام جاودان و افكار بزرگ مردي است كه بي شك انديشه هاي متعالي اش نقش عمده اي در تحولات فكري و عقيدتي دهه 40 و 50 هجري شمسي و به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي ملت ايران بر جاي گذاشت. مقاله حاضر چكيده اي از تحقيق ارزشمندي درباره ابعاد زندگي و مبارزاتي «دكتر علي شريعتي» است . مروري بر زندگي «دكتر علي شريعتي» از آغاز تا پرواز بزرگ بود «علي شريعتي» در دوم آذرماه سال 1312 هجري شمسي در دهكده مزينان از توابع شهرستان سبزوار ديده به جهان گشود. دوران كودكي او در محيط فقر و خشكسالي كوير و زير نظر پدر بزرگوار و دانشمندش «مرحوم دكتر محمد تقي شريعتي» گذشت. «پدرم نخستين سازنده ابعاد نخستين روحم. كسي كه براي اولين بار هم فكر كردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن را. طعم آزادي، شرف، پاكدامني، مناعت طبع، عفت روح و استواري ايمان و استقلال دل را بي درنگ پس از اينكه مادر از شيرم گرفت به كامم ريخت. نخستين بار مرا با كتاب هايش رفيق كرد. من از كودكي و از سال هاي نخستين دبستان با رفقاي پدرم -كتاب هايش- آشنا شدم و مانوس. من در كتابخانه او كه همه زندگي و خانواده اوست بزرگ شدم و پروردم.» «او بسياري چيزهايي را كه بايد بعدها و در طول تجربيات و كشمكش ها و كوشش هاي مداوم ساليان عمر آموخت، در همان كودكي و آغاز زندگي نوجواني ام ساده و رايگان به من هديه داد.» ... دلم گرفته است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:17 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
" رنج تنهايي "
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:59 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
- دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم . باید با هم آشنایی بدهیم ، باید اعتراف کنیم ، من نمی دانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هایی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هایی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دریای آتش های مذاب ، از آن کوه آتشفشان های دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمیتوان برداشت ، گفتی همه ان اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته ... از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را در یک جا بر سرم بریز ، بگذار بسوزم ، بگذار در آن آتش های سیال بگدازم ، مترس ، آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن ، به جان من بریز ، این همه در اندیشه سلامت و راحت من مباش ! می خواهم در آنچه تو می گدازی بگدازم ، بگو ، بریز ، دهانت را بگشای ای قله سنگی آتشفشان ! خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد ! من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن ، همه آن زندانی های ابد را ، آن محکومین ابد را ، همه آن مجرمین را همان ها که جرمشان خیلی سنگین است ، همان ها که از همه وحشی ترند ، خطرناک ترند ، همان ها را که سال ها در عمق سیاه چال های درونت به بند کشیده ای ، همان ها را که در سلول های تک نفری محبوس کرده ای ، همان ها که هرگز رنگ آزادی و هوای آزاد و آفتاب را ندیده اند ، همان ها که هرگز کسی به ملاقاتشان نیامده است ، همان ها که در وطن غریب بودند و خویشاوندی ، آشنائی ، دوستی ، همزبانی نداشتند ، همان ها را ، همه شان را یکسره آزاد کن ، همه را به سراغ من بفرست ، من همه شان را در آغوش می گیرم ، همه شان را می بوسم ، دوست می دارم ، من دیوانه دیدار آن هایم ... چرا آن زندان بزرگ را نمی شکنی ؟ چرا آن بند گران را از دهانه کف آلود آن آتشفشان بر نمی گیری ؟ در اندیشه چه هستی ؟ من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت مکن که خفه می شوم ، یک کلمه مگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین و سرد و ساکت خم نگهدارم و صبر کنم ، استخوان هام درهم شکسته است بگو ! نمی دانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی که حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند ! - خیلی خوب ، خیلی خوب ، خیلی خوب ... حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه خیلی من احتیاج داشتم که اقلا تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی ، با من مدارا کنی ، نمی دونم چرا این جوری شد ، مثل این که الان جمجمه ام می خواهد بترکد ، چشم هام درد می کند ، مثل این که می خواهد از حدقه بیرون بپرد ، دلم پر شده است ، ورم کرده است ، نزدیک است پاره شود ، اصلا ... احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند ، و گسیخته شوند . اَه ! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند ! برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند ! می ترسم ! دلم می خواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند . اَه ! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارنم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زند که گویی اکنون می خواهد سر باز کنند ، بترکند ، دست هات را می گذارم روی چشم هام ، خیلی می سوزند ، مثل این که از حدقه دارند بیرون می پرند ، آنها را بر روی مردمک چشم هام فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود ، این جوری بیرون نخواهند پرید ... نمی دانم . آن حالت تو چقدر سخت بود ! من آن وقت نمی توانستم احساس کنم ! اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی هایی سخت داشته است ، نمی دانم ! کمی حرف های سبک تر بزن ! کمی عادی تر باش ... تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند ؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند ببندند ، آن را آرام کنند ... سنگ ها دارند ذوب می شوند ! می دانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت ! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، می زند ... - ... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که میبینی ، که میبینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها میمانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ... تو متوجه نیستی که ان کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو . اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دل های دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابرو های برداشته ات ، دندان های طلایت ، زلف های کرنلی ات ، چشم های خمارت ، انگشت های کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوک های با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت می زنی ، اداهای ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟ همین قدر که احساس بکنی که آنچه من از تو در خود تصور می کنم ، آن توئی را که دوست دارم با توئی که هستی کمی فرق دارد ناراحت نمی شی به احساس نمی کنی مقداری از تو در این آشنائی و درستی و پیوند کنار مانده و تنها مانده و دور افتاده است ؟ منی كه با كلماتت نقاشی می كردی درست من بودم ، درست شبیه خودم بود ، خیلی هم دقیق و حقیقی اما ... زیباتر از من ، خیلی خوب تر از من ... من نمی خواهم ، اگر من آن روز که آمدم و از تو خواستم که عکست را بکشم ، اگر اجازه می دادی و می کشیدم و می دیدی که عکس خودت است ، عکس هیچ کس دیگر نیست ، تنها به خودت شبیه است و من فقط عکس تو را کشیده ام و خواسته ام تو را بکشم و کشیده ام اما چشم هات را قشنگ تر در آورده ام و لب هات را غنچه تر و زلفات را فرفری براق و چرب ! و صورتت را سرخ و سفید پودر زده کرم مالیده و ترگل و ورگل خوشت می آمد ؟ آن عکس ها عکس من بود اما منی که دوست داری باشم ، نه منی که دوست دارم که او را دوست داشته باشی ، یعنی آن که هستم ، دوست دارم عکس فوری ، نه ، غیر فوری اما عکس شیشه حساس مرا داشته باشی ، نه عکس روتوش شده ام را ، نمی خواهم از خالی که بر گوشه لبم ندارم خوشت بیاد ، عکسم را که می کشی خالی که می پسندی روی لبم بگذاری ، خطی را که دوست نداری از چهره ام برداری من او نیستم ، مرا همین جور که هستم بپذیر ، بی روتوش ! گفتگوهای تنهایی دکتر علی شریعتی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:0 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
انتظار از دیدگاه دکتر علی شریعتی بياييم به جاي حل اين مسائل و به جاي اينكه اذهان و افكار را به اين مطالب ذهني و كلامي به صورت قديم و جديدش متوجه كنيم به يك مسئلهء بزرگتر توجه كنيم و آن اينكه"اعتقاد به اين اصل چه فايده اي دارد؟" مهم اين است كه دريابيم اعتقاد يا عدم اعتقاد به اين اصل چه نقش مثبت يا منفي مي تواند در رسالت ، مسئوليت ، سرنوشت و وظيفه ی فردي و اجتماعي ما داشته باشد؟ و يا در زندگي امروز ما چه تاثيري مي تواند به جاي بگذارد؟
مذهب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:29 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، همراهان گرامی وبلاگ مرد اندیشه ها و تسلیت به مناسبت فرا رسیدن شب عاشورای حسینی . امیدوارم که همه سروران این بنده ی حقیر، از ماه محرم تا بدین جا در جهت شناخت حسین و قیام او که بسی ارزشش بالاتر از نام خود اوست – و متاسفانه بسیارند که در زیر نام او، قیام او را تحت گریه و عزاداری و سینه زدن برای او فراموش می کنند و از آن بد تر،پرچمداری این حرکت به دست رهین منت است – نهایت استفاده را کرده باشند . متن زیر قسمت پایانی از سخنرانی " حسین وارث آدم " است که توسط دکتر علی شریعتی ایراد شده است . لازم به ذکر است که متن کامل آن خالی از لطف نیست : پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است ! این کیست که چنین خشمگین و مصمم، گرداب فشرده طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و شهر "حرمت و امنیت و قداست" را پشت سر می گذارد؟ دراین هنگام که مسلمانان، همه، رو به کعبه دارند، او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا باز نمی گردد تا ببیند این دایره گردنده ای را که در آن، خلق را به آهنگ نمرود، بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند... می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم . او که قربانی این همه زشتی و جهل است . به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور در خون ایستاده و این تن صدها ضربه را ، همچنان به پا داشته است . ترسان و مرتعش از هیجان ، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم . اینک دو دست فرو افتاد ه ، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان فرو می افتد اما پنجه های خشمگینش با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد . جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر افتاد و دست دیگری همچنان بلاتکلیف . نگاهم را بالاتر می کشانم . از روزنه های زره ، خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا آن را می مکد تا هروز صبح و شام در فلق و شفق به انسان و انسان همیشه ، نشان دهد و جهان را خبر کند . نگاهم را بالاتر می کشانم . گردنی که همچون قله حرا از کوهی روئیده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است – وارث تاریخ – به سختی هولناکی کوفته و مجروح است . اما خم نشده است ! نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاریست باز هم بالاتر می کشانم ، ناگهان چتری از دود و بخار همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و دگر هیچ ! پنجه قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد . دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می رود ، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند . شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد که هستم ! که زندگی می کنم ! آه این همه بیچاره بودن و بار بودن، این همه سنگین ! اشک امانم نمی دهد . نمی توانم ببینم . پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است . در برابرم همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد . اما همچنان با انتظاری ملتهب از عشق و شرم خیره می نگرم . شبحی در قلب این ابر و دود باز می یابم . طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش . چهره رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند . غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزید کنارتر می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر . هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید ؟ چقدر تحمل ناپذیر است ! چقدر تحمل ناپذیر است دیدن آن همه درد ! این همه فاجعه در یک سیما ! سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند ، سیمایی که ، چه بگویم ؟ مفتی اعظم اسلام او را به نام یک خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد محکوم کرده و به مرگش فتوا داده است . در پیرامونش جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند کسی از او دفاع نمی کند . همچون تندیس غربت ، مجسمه غربت و تنهایی و رنج از موج خون در صحرا قامت کشیده و همچنان بر رهگذر تاریخ ایستاده است . نه باز می گردد که به کجا ؟ نه پیش می رود که چگونه ؟ نه می جنگد که با چه ؟ نه سخن می گوید که با که ؟ و نه می نشیند که هرگز ! ایستاده است ، ایستاده است و تمام جهادش اینکه نیفتد ! همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن دور ، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین در طول تاریخ ، از آدم تا خودش . به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم . در نگاه این بنده خویش می نگرد . خاموش و آشنا ! با نگاهی که جز غم نیست . همچنان ساکت می مانم ، نمی توانم تحمل کنم ، سنگین است ، تمامی بودنم را در خود می شکند و خورد می کند ، می گریزم ، اما ، می ترسم تنها بمانم ، تنها با خودم ! تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است . به کوچه می گریزم تا در سیاهی جمعیت گم شوم و در هیاهوی شهر صدای سرزنش خویش را " که هنوز هستی " نشنوم . خلق بسیاری انبوه ، بر سر و روی و پشت وپهلوی خود می زنند و مردانی با رداهای بلند و عمامه پیغمبر بر سر و آه، باز همان چهره های تکراری تاریخ غمگین و سیه پوش همه جا پیشاپیش خلایق . (دکتر شریعتی به این اشاره دارد که کما کان حتی در شرایط فعلی نیز از حسین گریه و سینه زدن برای او و... را می شناسند و دگر هیچ و پرچمدار این عزاداری ها همواره روحانیت بوده است! ) تنها و آواره به هر سو می دوم . گوشه آستین این را می گیرم ، دامن ردای او را می چسبم ، می پرسم با تمام نیازم ، می پرسم ، غرقه در اشک و درد : این مرد کیست ؟ دردش چیست ؟ این تنها وارث تاریخ انسان ، وارث پرچم سرخ زمان ، تنها چرا ؟ چه کرده است ؟ چه کشیده است ؟ به من بگویید نامش چیست ؟ هیچ کس پاسخم را نمی گوید ! پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است ! والسلام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 20:32 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
تا سحرای شمع بر بالین من امشب از بحر خدا بیدار باش سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم کن، رحم کن، امشب مرا غمخوار باش آه ای یاران! به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه چون به دام مرگ افتادم رسد گریه و فریاد بس کن ، شمع من بر دل ریشم نمک دیگر مپاش قصه ی بی تابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش همدم من، مونس من، شمع من جز تو اندر این جهان غمخوار کو؟ واندرین صحرای وحشت زای مرگ وای من، وای من، یار کو ؟ واندرین زندان ،من امشب شمع من دست خواهم شستن از این زندگی تا که فردا همچو شیران بشکنند ملتم زنجیرهای بندگی ! دفتر سبز- دکتر علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:28 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بی حسین شراب و نماز یکی است ...خواهران، برادران! | ||