تبليغاتX
مرد انديشه ها
نوشته های معلم شهید دکتر علی شریعتی

اشاره: بيست و نهم خرداد ماه هر سال يادآور نام جاودان و افكار بزرگ مردي است كه بي شك انديشه هاي متعالي اش نقش عمده اي در تحولات فكري و عقيدتي دهه 40 و 50 هجري شمسي و به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي ملت ايران بر جاي گذاشت. مقاله حاضر چكيده اي از تحقيق ارزشمندي درباره ابعاد زندگي و مبارزاتي «دكتر علي شريعتي» است .

مروري بر زندگي «دكتر علي شريعتي» از آغاز تا پرواز
نگهبان كوير

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد!...

«علي شريعتي» در دوم آذرماه سال 1312 هجري شمسي در دهكده مزينان از توابع شهرستان سبزوار ديده به جهان گشود. دوران كودكي او در محيط فقر و خشكسالي كوير و زير نظر پدر بزرگوار و دانشمندش «مرحوم دكتر محمد تقي شريعتي» گذشت. «پدرم نخستين سازنده ابعاد نخستين روحم. كسي كه براي اولين بار هم فكر كردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن را. طعم آزادي، شرف، پاكدامني، مناعت طبع، عفت روح و استواري ايمان و استقلال دل را بي درنگ پس از اينكه مادر از شيرم گرفت به كامم ريخت. نخستين بار مرا با كتاب هايش رفيق كرد. من از كودكي و از سال هاي نخستين دبستان با رفقاي پدرم -كتاب هايش- آشنا شدم و مانوس. من در كتابخانه او كه همه زندگي و خانواده اوست بزرگ شدم و پروردم.» «او بسياري چيزهايي را كه بايد بعدها و در طول تجربيات و كشمكش ها و كوشش هاي مداوم ساليان عمر آموخت، در همان كودكي و آغاز زندگي نوجواني ام ساده و رايگان به من هديه داد.»
«شريعتي» در سال 1319 براي شروع تحصيلات مقدماتي در مشهد راهي دبستان ابن يمين شد و در 1325 دوره دبيرستان خود را در دبيرستان فردوسي شروع كرد. مقارن با 1329 از سال نهم دبيرستان وارد دانشسراي مقدماتي مشهد شد و پس از گذشت 2 سال با تعهد 5 سال خدمت در اداره فرهنگ وقت از آن جا فارغ التحصيل شد و در دهات اطراف مشهد به معلمي پرداخت.
اما اولين آشنايي «علي» با جنبش هاي آزادي خواهانه ضد رژيم از دوران دبيرستان و از طريق عضويت در «كانون نشر حقايق اسلامي» بود. كانوني كه موسس اصلي آن پدرش مرحوم شريعتي بزرگ بود. عضويت «شريعتي» در اين كانون مقدمه اي براي گرايش شديد او به نهضت مخفي شد كه «خداپرستان سوسياليست» نام داشت. جرياني كه در سال هاي 1232 و 24 در تهران تشكيل يافته بود و مشي مبارزه مخفي و ايدئولوژيك را دنبال مي نمود. البته در بحث ايدئولوژي فكري اعضاي اين نهضت مكتب هاي «ماترياليسم» و «ايده آليسم» را رد كرده و بر اين عقيده بودند كه اسلام روش مختصي دارد كه مي توان آن را «رئاليسم اسلامي» نام داد. چنان كه در بعد اقتصادي به رژيم «سوسياليسم عملي» بر مبناي «خداپرستي» معتقد بودند. نظامي كه حد واسط 2 رژيم فاسد «كاپيتاليسم» و «كمونيسم» بود.
«چاره اي نيست جز اين كه خود دست به كار شويم و تنها از خدا الهام بگيريم و براي احياي آئين نجات بخش اسلام و تمدن درخشان از كف رفته خود بكوشيم و تحولي كه سراپاي اجتماع فعلي اسلام را دگرگون سازد به وجود آوريم، تا مگر پرتو حقايق قرآن زندگي ما را روشن سازد تا راه حقيقت و راستي را بازجوييم.»
بعدها در تحولات مربوط به نهضت ملي شدن صنعت نفت، در جريان فوق اختلافاتي روي داد و عده اي كه در آن زمان به شيوه هاي علني و تندمزاجانه اعتقاد داشتند از آن منشعب شدند و «حزب مردم ايران» را تاسيس كردند. اگرچه «علي» به سازندگي وفادار ماند و نهضت را ترك نكرد.
در تيرماه 1334 و همزمان با انتشار دو كتاب «ابوذر غفاري» و جلد اول «تاريخ تكامل فلسفه»، «شريعتي» وارد دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد مي شود. اين دوران مصادف با فعاليت هاي «علي» در «نهضت مقاومت ملي خراسان» است. چرا كه پس از كودتاي 28 مرداد 1332 «ژنرال شوارتسكف» و ساقط شدن دولت مردمي «دكتر محمد مصدق» كه متعاقباً دستگيري وسيع نيروهاي «ليبرال اسلامي» را در پي خود داشت، مبارزات سخت و جانفرساي ملت ايران در اين تشكل جديد تبلور يافته بود. با تشكيل «نهضت مقاومت ملي» «شريعتي» به صفوف مبارزين پيوست و در راه اندازي و انتشار مخفيانه ارگان اين نهضت، نشريه «راه مصدق» حضوري فعال داشت.
فعاليت هاي «نهضت مقاوت ملي» كه زنگ خطر را براي رژيم منحوس پهلوي به صدا درآورده بود تحمل نشد و در مهرماه 1336 و در پي ماه ها عمليات اطلاعاتي و شناسايي، در يورشي وسيع عده كثيري از رهبران و فعالين نهضت دستگير مي شوند. در مشهد نيز 14 نفر از بزرگان نهضت دستگير مي شوند كه «علي شريعتي» و پدرش هم در ميان آن ها هستند. «اقبال» نخست وزير وقت در روزهاي بعد و در پاسخ به سوال «بهبهاني» نماينده مجلس درباره علت اين بازداشت ها، مي گويد: «اين اشخاص در تهران و مشهد به دنبال تز مصدق رفته اند.» «شريعتي» 8 ماه اسير بود و در اين مدت با تجربياتي از سلول هاي كوچك و شكنجه هاي بزرگ دژخيمان پهلوي آشنا شد. آشنايي كه البته بعدها بسيار به كارش آمد.
«شريعتي» پس از آزادي به مشهد رفت و دوران كوتاه باقيمانده از تحصيلش را طي كرد و با كسب رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصيل شد. او در همين زمان (1337) با خانمي آشنا شد و با او ازدواج كرد. «بي بي فاطمه (پوران) شريعت رضوي» كه برادرش يكي از 3 آذر اهورايي بود كه در 16 آذرماه 1332 در كريدور دانشكده فني پركشيده بودند!
«علي شريعتي» در يك بازه زماني 2 ساله پس از پايان دوران دانشگاهي، با ارتقاء از درجه آموزگاري به دبيري در دبيرستان هاي مشهد تدريس مي كرد. «علي» پس از فراغت از تحصيل به واسطه كسب رتبه اول مي بايست بر مبناي تعهدات قانوني دانشگاه صاحب يك بورس تخصصي اعزام به خارج مي شد.  اما سوابق او و مخصوصاً دوران 8 ماهه اسارتش مانع بزرگي بر سر اين راه بود و مقامات امنيتي مدت ها با اشكال تراشي مانع استفاده «شريعتي» از حق قانوني اش مي شدند. اما سرانجام «علي» در اواخر سال 1338 (1959) موفق به اخذ بورسيه و اعزام به فرانسه شد و در دانشكده ادبيات و علوم انساني «دانشگاه سوربن» نام نوشت.
ورود «علي» به فرانسه مقارن با فعاليت هاي گسترده «جبهه مقاومت ملي» در دوران جديد حياتش بود. سلسله فعاليت هايي كه بعدها منجر به تاسيس «نهضت مقاومت ملي دوم» و سپس «نهضت آزادي ايران» شد.
«شريعتي» با ورود به فرانسه به جرگه دوستان سابقش در ساماندهي حركت هاي ضد سلطنتي پيوست و گروه كوچكي را با نام «جوانان نهضت ملي ايران» تشكيل دادند. در اوايل دهه شصت ميلادي با بالاگرفتن فعاليت هاي ضد رژيم در اروپا و امريكا و به دنبال كوشش هاي بي وقفه اعضاي جبهه، «جبهه مقاومت ملي امريكا» در 25 فوريه 1962 و مدت كمي پس از آن در ماه مي 1962 «جبهه ملي اروپا» تاسيس شد.
«شريعتي» در جريان پايه گذاري «جبهه مقاومت ملي اروپا» نقش فعالي را ايفا كرد. چنان كه در اولين كنگره سراسري «جبهه مقاومت ملي اروپا» كه در ماه اوت سال 1962 در «ويزبان آلمان» برپا شد وظيفه انتشار نشريه اي به عنوان ارگان جبهه به «شريعتي» سپرده شد و او اولين شماره «ايران آزاد» را در 15 نوامبر 1962 منتشر كرد.
همين دوران مصادف با آشنايي شريعتي با جريان هاي آزادي خواهانه خارجي است. آشنايي و عضويت در «جبهه آزادي بخش الجزاير» و تاثير عميق «المجاهد» (ارگان آن جبهه) بر نحوه انتشار «ايران آزاد» ثمره همين آشنايي است. همكاري فكري و عملي «علي» با «جبهه آزادي بخش الجزاير» سرانجام سروكار او را به پليس فرانسه مي كشاند و بالاخره يك بار وقتي كه بر سر قراري مي رود كه قبلاً لو رفته بوده است، مورد حمله شديد پليس فرانسه و اراذل و اوباش وابسته قرار مي گيرد و به علت چند مورد شكستگي بيش از 3 هفته در بيمارستان بستري مي شود.
از نمونه هاي ديگر همكاري «شريعتي» با ملت هاي مظلوم جهان شركت در فعاليت هاي آزادي بخش انقلابيون كنگو بود. چنان كه در جريان مرگ «پاتريس لومومبا» به عنوان نماينده دانشجويان ايراني در تظاهرات عظيم سياهان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس شركت كرده و سخنراني مي كند و پس از حمله سياهپوستان عصباني و به آتش كشيدن سفارت بلژيك، پليس عده زيادي منجمله «علي» را دستگير مي نمايد. «شريعتي» مدتي را در زندان «سيته» مي گذراند و در حالي كه دولت فرانسه مصمم به اخراج او بود، با حمايت يك قاضي سوسياليست اين حكم معوق مي ماند.
از ديگر فعاليت هاي شريعتي جمع آوري كمك براي مردم مظلوم فلسطين و جهاد فكري در زمينه رسواسازي غاصبان صهيونيست بود و در يكي از سفرهاي حج خود مبالغ زيادي را به نمايندگان «جبهه آزادي بخش فلسطين» تحويل داد.
«شريعتي» در طول اقامت خود در فرانسه با بسياري از دانشمندان و نويسندگان بزرگ جهان آشنا شد و دوستي عميقي پيدا كرد. از جمله آنان «عصار اوزيفان» و «فرانتس فانون» در ارتباط با «جنبش آزادي بخش الجزاير» بود. آشنايي كه بعدها به ترجمه «دوزخيان روي زمين» توسط «شريعتي» منجر شد. از ديگر افراد مي توان به «لويي ماسينيون»، «شوارتز»، «سارتر»، «هانري لوموز» و «كوكتو» اشاره كرد. نزديكي «شريعتي» با برخي از اساتيدش به حدي بود كه در تحقيقات علمي آن ها شركت مي كرد و حتي آن چنان شناختي از افكار و عقايد پيچيده و غير قابل فهم «گورويچ» به دست آورده بود كه او را «گورويچ شناس» مي ناميدند و دانشجويان اين استاد براي رفع مشكلاتشان به وي مراجعه مي كردند.
اما «علي شريعتي» در سال 1341 و در پي مرگ مادرش به ايران باز مي گردد و ديدار با دوستان تاثير مثبتي بر او مي گذارد. «گرمي و صميميت و كار دوستان به قدري مرا تحت تاثير قرار داد كه مصيبت جانگداز مرگ مادرم را فراموش كردم. اميدوارم بتوانيم همان آتش را در جمع سرد و ناهماهنگ و كم صميميت روشنفكران خارج از كشور روشن كنيم و گروهي هر چند اندك گرد هم آوريم كه خوب فكر كنند و درست و پاك عمل كنند.»
در دوران حضور در ايران «شريعتي» با تغييرات روي گرفته در سطح مبارزات سازماني نيروهاي اسلامگرا آشنا مي شود و در بازگشت به اروپا به فكر مجتمع كردن فعاليت هاي مبارزاتي و تاسيس «نهضت آزادي اروپا» مي افتد و از اين رو در نامه اي كه در 24 سپتامبر 1962 براي دوستان و علاقه مندان مي فرستد با ناكافي دانستن فعاليت هاي ضد رژيم و با اعلام تاسيس «نهضت آزادي ايران»، پيشنهاد تاسيس آن در اروپا را ارائه مي دهد.
اما دوران كناره گيري و استعفاء «علي» از جريانات مبارزاتي از حدود سال 1343 آغاز مي شود. در اين سال «شريعتي» همكاري گسترده خود را با نشريه هاي «انديشه جبهه» و «نامه پارسي» به دليل نفوذ جريان هاي «رفرميسم غربزده» و «ليبراليسم سازشكار» قطع مي كند و در همين اثناء به سبب نفوذ برخي عناصر مشكوك و مرموز كه پيگير سياست صبر و انتظار بوده و پس از سياست آمريكايي «ايجاد فضاي باز سياسي» به ميدان آمده بودند از مسئوليت روزنامه «ايران آزاد» كناره مي گيرد. «عناصر بيمار گونه اي كه همه جا و همه وقت بي عرضگي خود را تنها با تخطئه كار ديگران و كارشكني و تخريب مي توانند توجيه كنند. عناصر مشكوكي كه رشد يك حركت سياسي اصيل ملي را غير قابل تحمل مي ديدند دست به كار شدند و...»
«شريعتي» با مشاهده نفوذ اين عناصر سازشكار و دست راستي «جبهه ملي» را با تمام علاقه اي كه به آن داشت ترك كرد. «من از اين جبهه ملي بي دروپيكر و مملو از آدم هاي رنگارنگ كه غالباً صداقت در راستي به آن معنا كه من در تمام دوستان هم فكر خودم مي ديده ام و مي بينم، در آن كم است به ستوه آمده ام... از روزنامه استعفا كردم چون عده اي با همدستي يكديگر در كادر فني نفوذ كرده و بدون اطلاع من در سرمقاله و برخي مطالب دست برده بودند و كم و زياد كرده بودند، ادامه همكاري را به صلاح ندانستم ... زيرا اگر در برابر نادرستي محكم نايستيم هيچ وقت نه شخصيتي خواهيم داشت و نه حرفمان خريداري و نه هم جلوي نادرستي گرفته خواهد شد...» چرا كه در آن زمان «جبهه مقاومت ملي» مملو از انسان هايي با تفكرات لاييك و توده اي هاي سرخورده شده بود و نيز از سوي برخي عناصر مشكوك پيشنهادي مبني بر ايجاد «كادر مخصوص» در شوراي «جبهه ملي» ارائه شده بود. «من اگر مي ماندم به صورت آدم هاي محترم بي عرضه در مي آمدم. ظاهراً تعارف و تجليل ولي باطناً آلت فعل مي شدم. آن هم آلت فعل بچه ها، آن هم بچه هايي كه غالباً به علت خودنمايي و دلخوري با بعضي توده اي ها يا هوس جوش و خروش كرده و كمي هم غرائز پاك جواني و كم و بيش خودخواهي و تامين شخصيت يكي دو سال است به ميدان آمده اند؛ و اين استعداد را ندارم. من در يك محيط واقعاً مذهبي به معناي واقعي و صافش بزرگ شده ام و در جريان سياسي از همان آغاز در محيطي پا گذاشتم كه همان آسمان و فضا و هواي خانه و خانواده ام در آن حس مي شد. يكپارچگي و صداقت و ايمان و فروتني و فداكاري و شرافتمندي تار و پود جمع ما بود. حال اعصابم تحمل اين همه كشمكش هاي بچگانه را ندارد و از اين نظر سخت ضعيف بار آمده ام. ممكن است نرفتن من به كنگره و رها كردن مسئوليت روزنامه از نظر پيشرفت كار به مصلحت نباشد، ولي اين جا مسئله فقط صلاح كار مطرح نبود. مسئله قدرت و توانايي روحي و عصبي مطرح است...»
نمونه اي از اعمالي كه موجب آزردگي «علي» شدمبوط به كاري است كه يكي از «پان ايرانيست» هاي جبهه (كه شريعتي هرگز حاضر به ذكر نام او نشد) در ارتباط با نامه «دكتر مصدق» انجام مي دهد. «...دست خط دكتر (مصدق) هم براي روزنامه رسيد. البته ما اقدام نكرده بوديم، چون همه دوستان ما گرفتارند. آقاي ...؟ كه يكي از همان پان ايرانيست هاي شگفت انگيز است، خود را به عنوان مسئول روزنامه «ايران آزاد» معرفي كرده و پيش «دكتر مصدق» نامه اي فرستاده است و دكتر هم به نام او تقريظي بر روزنامه نوشته و بي نهايت از روزنامه ايشان! تجليل كرده است. به هر حال شما ديگر اقدامي نفرماييد، چون لااقل «دكتر مصدق» به گندكاري هاي داخلي جبهه آن هم در جناح دانشجويي و جوان آن پي نبرد و نفهمد كه وي به دروغ خود را مسئول قلمداد كرده است و بيش از اين به اين ملت و اين مليون بدبين نشود...»
«دكتر علي شريعتي» در سال 1342 موفق به اخد مدرك دكتراي خود در رشته جامعه شناسي و تاريخ اسلام از «سوربن» شد. موضوع پايان نامه دوره دكتراي وي كتاب «تاريخ فضايل بلخ» نوشته «شيخ صفي الدين» بود. سرانجام «علي» پس از گذراندن 5 سال در سرزمين فرانسه براي جهاد فكري به ايران بازگشت. «شريعتي» در ميان راه هاي گوناگوني كه پيش رو داشت بازگشت به وطن را برگزيد. «...پس از اتمام تحصيلاتم در اروپا 3 راه پيش رو داشتم: اول اين كه در اروپا بمانم و مبارزات سياسي عليه رژيم را با استفاده از امكانات موجود پيش ببرم. دوم اين كه به يكي از كشورهاي همجوار ايران مثل عراق بروم و به وسيله يك ايستگاه راديويي و تعليم نيروهاي چريكي، مبارزات مسلحانه را در داخل سازمان دهم و راه سوم بازگشت به ايران و مبارزه فرهنگي، سياسي در داخل كشور بود و پس از يكسال تامل و تعمق سرانجام راه سوم را برگزيدم.»
«شريعتي» راه سوم را برگزيد و به ايران بازگشت. «ای نسل اسیر وطنم! تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.»
اما به علت مبارزات ضد حكومتي در فرانسه در هنگام ورود به كشور در مرز بازرگان دستگير و در زندان «قزل قلعه» محبوس شد. دكتر شش ماه را در زندان سپري كرد و در نهايت با بالا گرفتن فشارهاي بين المللي بر حكومت پهلوي از زندان آزاد شد. اعتراض هايي كه از جانب اساتيد فرانسوي دكتر و دوستان او در مبارزات دفاعي صورت مي گرفت.
دكتر پس از آزادي از زندان سريعاً براي تدريس در دانشگاه اقدام نمود و پس از مشاهده اعلان استخدام استاديار كرسي تاريخ دانشگاه تهران در روزنامه، براي اين سمت داوطلب شد. اما چون اين كرسي را براي يكي از دختر خانم هاي نورچشمي كنار گذاشته بودند، درخواست «علي» با مشكلات عديده اي مواجه شد و مقامات دانشگاه كارشكني هاي فراواني براي جلوگيري از انتخاب شدن او كردند. از گرفتن آزمون گرفته تا معادل سازي مدرك و حتي گرفتن يك امتحان عملي از او در حضور استاد كرسي تاريخ همه و همه آزمون هايي بودند كه دكتر از آن ها سربلند بيرون آمد. ولي در پايان مسئولين دانشگاه با اين بهانه كه فعلاً بودجه اي براي استخدام استاد جديد ندارند دست رد به سينه دكتر زدند و حتي درخواست او مبني بر تدريس در آموزش عالي با دريافت حقوق دبيري محفوظش در وزارت فرهنگ را به بهانه ناممكن بودن انتقال بودجه از سازماني به سازمان ديگر نپذيرفتند و «شريعتي» به ناچار به معلمي در مدرسه كشاورزي طرق مشهد مشغول شد. اما سال 1345 بود كه بخت او باز شد و ناچاراً به سبب نداشتن استاد تاريخ و معطل ماندن درس دانشجويان، او را در دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي استخدام نمودند.
و از اين جاست كه كار سازندگي فكري «شريعتي» در قالب تدوين و توسعه افكار اسلامي آغاز مي شود. جوانان و دانشجويان تشنه حقايق و معارف ناب اسلامي استقبال عظيمي از شريعتي مي كنند و دكتر پياپي براي سخنراني به دانشگاه هاي مختلف كشور دعوت مي شود.
اما اوج مبارزات فكري «شريعتي» از سال 1347 و همزمان با آغاز به كار يك مركز خيريه اسلامي به نام «حسينيه ارشاد» در تهران شروع مي شود. «حسينيه ارشاد» مركزي بود كه به منظور اشاعه افكار اسلامي توسط جمعي از مردم خير به وجود آمده و از «علي» نيز براي كمك در تنظيم برنامه ها و اجراي آن ها دعوت به عمل آمد. و چنين بود كه «دكتر علي شريعتي» سلسله درس هايش تحت عنوان «اسلام شناسي» و «تاريخ اديان» را در حسينيه ارشاد شروع كرد. مباحثي كه به نحوي بي سابقه مورد توجه دانشجويان و دانش پژوهان جوان قرار گرفت.
اما كار اصلي دكتر در «حسينيه ارشاد» مربوط به مجموعه سخنراني هاي جهت دار او مي شود. سخنراني هايي كه جزوات منتشر شده آن بالغ بر 200 مورد است و در بعضي موارد تا 6 هزار مستمع در آن شركت مي جستند. او مضمون سخنراني هايش را كاملاً متناسب رويدادهاي سياسي جامعه انتخاب مي كرد و اين زبان غير مستقيم و سمبليك پرمعنا را عليه رژيم پهلوي به كار مي گرفت. به عنوان مثال سخنراني معروف دكتر درباره شهادت -پس از شهادت- در سال 1351 در اوج قتل عام انقلابيون توسط رژيم از كوه و صحرا و خيابان و مسجد و محراب و منبر گرفته تا ميدان 7 تير ايراد شد: «اكنون شهيدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستيم. شهيدان سخنانشان را گفتند و ما كرها مخاطبشان هستيم...» و يا سخنراني تحت عنوان «آري اين چنين بود برادر!» در رمضان 1351 شمسي درست زماني ايراد گرديد كه رژيم تدارك عظيمي براي برگزاري جشن هاي 2500 ساله نظام متعفن سلطنتي فراهم مي ساخت: «... برادر! تو قرباني اين بناهاي بزرگ بر گور شدي و من قرباني اين قصرهاي عظيم. از فلسطين گرفته تا ايران، تا مصر تا چين تا هر جا كه جامعه اي و تمدني هست در كنار اهرام و اين قصرهاي بزرگ، براي ساختن معابد پرشكوه بايد سنگ مي كشيدم.»
يكي ديگر از رسالت هايي كه دكتر در جهاد مقدس فكري خود برگزيده بود به چالش كشيدن جريانات و «ايسم» هاي سياسي و فلسفي انحرافي و متبلور ساختن چهره حقيقي اسلام براي نسل جوان جامعه بود. «اختلاف من با او (آخوند سنتي) اختلاف پسر و پدري است در داخل يك خانواده... بنابراين كماكان انتقاد و پيشنهاد مي كنم؛ اما در برابر بيگانه يعني: غير اسلامي ها، غير مذهبي ها، كافرها و كمونيست ها تسليم محض آنها (ملاها) هستم... من در طول اين مدتي كه مي توانستم -در هر سطحي- چه در اروپا و چه در اين جا كار كنم، حرف بزنم و خدمتي انجام دهم، هميشه قوي ترين، مؤمنانه ترين و متعصبانه ترين دفاع را از روحانيت راستين و مترقي كرده ام. نگاهباني و جانب داري از اين جامعه علمي وظيفه هر مسلمان مؤمن است... بزرگترين پايگاهي كه مي توان اميدوار آن بود كه توده هاي ما را آگاه كند، «اسلام راستين» را به آنان ارائه دهد و در احياي روح اسلام عامل نيرومند و مقتدري باشد همين پايگاه «طلبه» و «حوزه» و حجره هاي تنگ و تاريك است. تذكر اين مطلب نه بخاطر «مصلحت» است چرا كه خدا و خلق مي دانند كه تاكنون دروغي را به خاطر «مصلحت» نگفته بودم، نگفته ام و نخواهم گفت.»
سرانجام همين سخنراني هاي مجاهدانه بود كه باعث شد او را در ايام برگزاري جشن هاي 2500 ساله به يكي از دهات اطراف تهران تبعيد كنند و پس از مدتي از تدريس در دانشگاه محروم شده و به شغلي دفتري در وزارت علوم منصوب شود. ولي رژيم كه نمي توانست ادامه كار حسينيه را تحمل كند كارشكني هاي خود را عليه آن آغاز نمود. از همين رو و با هدايت رژيم حملات گسترده اي عليه «حسينيه ارشاد» و شخص دكتر آغاز شد. اين حملات از دو كانال مجزا و زير پوشش دو جريان «مذهبي» و «روشنفكري چپ گرا» رهبري مي شد. همانند برخوردهاي تند و نابخردانه جريانات متحجر اسلامي در برابر اجراي تئاتر «ابوذر غفاري» كه براي اولين بار در يك موسسه مذهبي برپا مي شد و يا تهمت ها و شايعه پراكني هاي جريانات ماركسيستي عليه دكتر.
وقتي تمام تهمت ها و كارشكني ها نتيجه مطلوب را براي حكومت به دست نمي دهد، به دستور شاه و به خواهش عده اي از وعاظ درباري در روز 22 آبان 1351 حسينيه ارشاد به وسيله ساواك بسته مي شود و كتاب هاي دكتر ممنوعه اعلام مي شود. (تنها در فاصله سال هاي 1354 تا 1357 بود كه كتب دكتر تحت عنوان هاي مستعاري چون «علي اللهياري»، «علي سبزواري زاده» و «علي سربداري» امكان انتشار يافتند.)
با بسته شدن حسينيه، دكتر متواري شده و در خانه يكي از بستگانش در «سرآسياب» تهران مخفي مي شود. اما ساواك پدر پيرش را دستگير مي كند و «علي» را براي تسليم شدن تحت فشار مي گذارد. از طرف ديگر هم او مطلع مي شود كه ماموران ساواك قصد دارند هر كجا كه او را ببينند طي يك صحنه سازي «تصفيه جسدي» كنند. از همين رو پس از مشورت با همرزمانش خود را معرفي مي كند و دوران سوم اسارت آغاز مي شود.
«شريعتي» را در زندان به شدت شكنجه مي كنند تا وفاداري خود را نسبت به رژيم و شاه اعلام دارد، اما روح بلند و آزاد «علي» بزرگتر از آن بود كه حتي دل دژخيمان پهلوي را با گفتن يك آخ شاد كند. «... و اگر خفه ام كنند سازش نخواهم كرد و حقيقت را قرباني مصلحت نمي كنم. اما آن قوم اگر موفق شوند كه مرا بر دار كشند و يا همچون «عين القضات» شمع آجين كنند و يا مانند «ژوردانو» در آتشم بسوزانند حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت.»
به جز شكنجه هاي عادي بسياري از طرفداران و شاگردان «علي» را مي آوردند و جلوي چشمان او شكنجه مي دادند تا بلكه «علي» لب به سخن بگشايد. يكي از اين افراد دختر جواني بود كه جانش را فدا كرده ولي به «علي» توهين نمي كند. «چهره زجر ديده و خون آلود اين مجاهد همراه با سايرين هميشه در جلوي چشمانم مي باشد و مرا رنجي فراوان مي دهد.»
علاوه بر شكنجه هاي شبانه روزي جسمي، يكي از بزرگترين شكنجه هاي روحي آوردن «احمدرضا كريمي» خائن و مزدور به سلول «علي» بود. زيرا علاوه بر اينكه هم صحبتي و قرابت با چنين موجود پستي براي «شريعتي» عذابي دردناك بود، مجبور مي شد برنامه خواب و بيداري خود را تغيير دهد و او كه عادت داشت شب ها بيدار بماند و مطالعه كند، روزها بيدار مي ماند تا مبادا در خواب حرفي بزند و رازي را فاش كند.
در اواخر سال 1353 شاه براي گذراندن تعطيلات به سوئيس مي رود و دانشجويان ايراني به واسطه استادشان «دكتر ژاك برك» خواستار آزادي دكتر از زندان مي شوند. شاه چند روز بعد براي شركت در اجلاس سران اوپك به الجزاير مي رود و در آن جا هم با درخواست آزادي «شريعتي» مواجه مي شود. برخي از همكلاسان و همرزمان «شريعتي» در «جبهه آزادي بخش الجزاير» (مثل عبداللطيف بوتفليقه وزير امور خارجه وقت) كه در آن زمان جزء مقامات ارشد الجزاير بودند مصرانه از شاه مي خواهند ترتيب آزادي دكتر داده شود و بدين ترتيب «شريعتي» پس از 18 ماه اسارت در 28 اسفند 1353 از زندان آزاد مي شود.
اما رژيم كه مي دانست «شريعتي» آرام نخواهد گرفت و به دنبال اعتقاداتش باز خواهد رفت او را تحت كنترل شديد پليسي-امنيتي قرار داد. از جمله اقدامات رژيم در اين برهه تشكيل كميته اي به نام «شريعتي شناسي» در ساواك بود. اين كميته كه رياست آن را «عطارزاده» يكي از افراد رده بالاي ساواك (با نام مستعار حسين زاده) بر عهده داشت عده اي از وطن فروشان خائن و قلم به دستان مزدور نظير «سرتيپ دهدشتي»، «احسان نراقي»، «ثابتي»، «نيك خواه»، «هاشمي قوچاني»، «احمدرضا كريمي»، «خواجه نوري» و «سيد مرتضي جزايري» را هم شامل مي شد. اين كميته وظيفه داشت تا اعمال «شريعتي» را زير نظر گرفته و با مطالعه آثار او نسبت به انتخاب و تحريف مطالبي به نفع ساواك اقدام كند. همچنين «احمدرضا كريمي» وظيفه داشت با تقليد صداي «شريعتي» نوارهاي قلابي به نام او تهيه نمايد.
پس از آزادي «شريعتي» از زندان، «حسين زاده» ضمن برحذر داشتن او از ادامه فعاليت هاي ايدئولوژيك ضد حكومتي پيشنهاد مي كند كه به كناري برود و به كار تحقيق بپردازد تا مردم نگويند او مجبور به خانه نشيني شده است. ضمن آن كه رندانه از «شريعتي» مي خواهد در كارهاي خود با «احسان نراقي» (عامل نفوذي كميته) همكاري كند. البته «حسين زاده» پيغام ديگري نيز براي «علي» دارد. او مي گويد كه اطلاع دارد اگر «علي» بخواهد مطالبي را عليه جزوه تازه نشر يافته «اعلام مواضع ايدئولوژيك سازمان مجاهدين» بنويسد به وسيله آن سازمان ترور خواهد شد؛ و اين پيشگويي «حسين زاده» چندان هم بي مورد نبود؛ چرا كه مدتي بعد «بهرام آرام» از اعضاي مركزيت «سازمان مجاهدين خلق» در ملاقاتي با «شريعتي» همين تهديدها را با شدت بيشتري مطرح مي كند و در اين شرايط «شريعتي» تصميم مي گيرد كه جواب دندان شكني به جزوه منافقين را به مجالي ديگر واگذارد.
شرايط روز به روز سخت تر و سخت تر مي شد. دكتر همه جا زير نظر بود و هر نوع حركت او از سوي ساواك كنترل مي شد. اين فشارها مدتي بعد به حدي رسيد كه طاقت «علي» تمام شد و مصمم به كوچ! «...علي رغم تمامي عواطف و علائقم براي خدمت به جنبش اين هجرت را مي پذيرم.» «خورشيد در سينه دريا سرزده است و من در حالي كه همه بودنم، تمام زندگي كردنم به يك نگريستن مطلق بدل شده است، چشم در قلب مذاب خورشيد دوخته ام و همچون شمع كه در حال گريستن خويش قطره قطره مي ميرد، من در اين نگريستن خويش ذوب مي شوم و محو مي شوم و پايان مي گيرم...»
براي خروج دكتر از ايران 3 راه امكان پذير بود: 1- تماس و مذاكره با مقامات دانشگاهي الجزاير براي دعوت رسمي دكتر به آن كشور و آغاز برنامه ها. 2- خروج مخفيانه از مرزهاي شرقي و انتقال به جاي امن. 3- تلاش براي تهيه گذرنامه با نامي كه او بتواند به طور عادي از كشور خارج شود. هر سه راه به طور جدي مورد مطالعه قرار مي گيرد و در ضمن اين بررسي ها مشخص مي شود كه تمام مدارك دكتر از مدرك تحصيلي دانشگاهي گرفته تا پرونده هاي ساواك همگي به نام «شريعتي-علي» است. در شرايطي كه نام شناسنامه اي دكتر «مزيناني-علي» مي باشد و در مرزهاي زميني و هوايي نيز «شريعتي-علي» ممنوع الخروج شده است، ولي در رديف «ميم»، «مزيناني» مشكلي براي خروج ندارد. به اين ترتيب دكتر در 12 ارديبهشت 1356 به منظور تهيه گذرنامه اي به نام «علي مزيناني» به بهانه معالجه چشم در كشور بلژيك به همسرش وكالت مي دهد و از روي احتياط خود به مشهد مي رود و در خانه خواهرش كه شوهر او از بستگان نزديك «شهيد مطهري» است ساكن شده و در آن جا منتظر حصول نتيجه نهايي مي ماند تا در صورت ايجاد هرگونه مشكلي از راه حل دوم استفاده كرده و مخفيانه از مرزهاي شرقي بگريزد. طبق پيش بيني ها گذرنامه «علي» در 20 ارديبهشت 1356 بدون هيچ گونه مشكل امنيتي صادر مي شود و دكتر روز دوشنبه 26 ارديبهشت ماه در خلوتي غريبانه از سوي همسر و يكي از دوستانش مشايعت شده و با يك فروند هواپيماي «سابنا» تهران را به مقصد بروكسل ترك مي كند.
«علي» در بامداد هجرت در نامه اي كه پس از نماز صبح و ساعاتي قبل از پرواز براي پدرش مي نويسد وي را از قصد خويش مطلع مي سازد: «فعلاً من عازم سفرم. سفري كه اعجاز مكرساز خداوند است. اين كه از شما اجازه نگرفتم مراعات حال و اعصاب و خيالات شما را كردم. اكنون كه آخرين دقايق اقامتم در خانه و در وطن است، دست شما را مي بوسم و منتظر شما مي مانم و براي آن كه نظر خدا را هم درباره اين سفر بدانيد آن چه را در جواب (تفال) من آمد نقل مي كنم: آقاجان! ديشب با قرآن تفالي كردم و گفت: نزله روح القدس... واكنون كه نزديك طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتي به حركت پس از نماز صبح كه محتاج و مصر از او خواستم تا درباره اين سفر با من حرف بزند. بالاي صفحه نوشته بودند: «بد!» تكان خوردم. آيه را خواندم و از شوق گريستم (سوره توبه آيات 37 به بعد): اي كساني كه ايمان آورده ايد! جهت چيست كه چون به شما امر شود كه براي جهاد در راه دين بي درنگ آماده شويد چون بار گران مخاك زمين دل بسته ايد. آيا راضي به زندگاني دنيا عوض حيات ابدي آخرت شديد؟ در صورتي كه مطاع دنيا در برابر عالم آخرت اندك و ناچيز است. بدانيد كه اگر در راه دين خدا براي جهاد بيرون نشويد، خدا شما را به عذابي دردناك معذب خواهد كرد و قومي ديگر براي جهاد به جاي شما برمي گمارد و شما به خدا زياني نرسانده ايد، بلكه خود را زيان كار ابدي كرده ايد و خدا بر هر چيز تواناست. اگر شما او را ياري نكنيد البته خدا او را ياري خواهد كرد. هنگامي كه كافران پيغمبر را از مكه بيرون كردند خدا ياريش كرد. آن گاه كه يكي از آن دو تن كه در غار بودند به رفيق و همسفر خود گفت: مترس كه خدا با ماست. آن زمان خدا وقار و آرامش خاطر بر او فرستاد و او را به لشكرهاي غيبي خود كه شما آنها را نديده ايد مدد فرمود و نداي كافران را پست گردانيد و نداي خدا را مقامي بلند داد كه خدا را بر هر چيز كمال قدرت و دانايي است. براي جنگ با كفار سبكبار و در راه خدا به مال و جان جهاد كنيد. اين كار شما بسي بهتر خواهد بود اگر مردمي با فكر و دانش باشيد.»
هواپيما در آتن توقف مي كند و دكتر بدون برنامه قبلي و از روي احتياط در آن جا پياده شده و 24 ساعت بعد به بروكسل مي رود. دكتر بعد از دو روز به انگلستان مي رود ولي با مطلع شدن از تاخير ورود خانواده اش راهي فرانسه مي شود تا با ياران و همرزمانش تجديد ديدار كند. «علي» پس از 2 هفته اقامت در فرانسه براي تدارك مقدمات سفر خانواده اش به انگليس باز مي گردد. روز دوشنبه 28 خرداد «پوران» به همراه 3 دختر «علي» به مهرآباد مي روند تا عازم لندن شوند. به «سارا» و «سوسن» كه با گذرنامه اي به نام «مزيناني» عازم سفر بودند اجازه خروج داده مي شود، اما همسر «شريعتي» و دختر كوچكش «مونا» كه با گذرنامه اي به نام «شريعت رضوي» قصد عزيمت داشته اند از پرواز باز مي مانند. چرا كه معلوم مي شود از روز 21 خرداد «پوران شريعت رضوي» ممنوع الخروج شده است.
دكتر در فرودگاه 2 دخترش را مي بيند و به همراه آن ها به آپارتماني در «ساوتهمپتون» واقع در جنوب بريتانيا مي رود. تا ساعت 8 شب «علي» و 2 دخترش به همراه 2 نفر از بستگان همسرش در خانه هستند و بعد از آن دكتر براي استراحت به اتاقش مي رود. صبح روز يكشنبه 29 خرداد يكي از همان 2 نفر بستگان «پوران» به اتاق مي رود و در كنار در جسد «علي» را مي يابد. «باور نمي كنم! هرگز باور نمي كنم سال هاي سال همچنان زنده ماندم به طول انجامد. يك كاري خواهد شد. زيستن مشكل شده است و لحظات چندان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و دير مي گذرند كه احساس مي كنم خفه مي شوم. هيچ نمي دانم چرا؟ اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است و اوست كه مرا چنين بي طاقت كرده است كه احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم. در خود بيارامم. از بودن خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي كند... چه خيال انگيز و جان بخش است اين جا نبودن!» «در چنين روزگاري كه مردن براي يك مرد تضمين حيات يك ملت است، شهادت مايه بقاي يك ايمان است. گواه آن است كه جنايتي بزرگ، فريبي بزرگ، غصب و قساوت و جور يك حاكم است. شاهد اثبات حقيقتي است كه انكار مي شود. نمونه وجود ارزش هايي است كه پايمال مي گردد، از ياد مي رود. فرياد خشمي است بر سر سكوتي كه مي خواهد در تاريخ غيب شود و نمونه اي است از آنكه بايد باشد و گواهي است بر آن چه در اين زمان خاموش پنهاني مي گذرد و بالاخره تنها شكل جهاد و دليل وجود و نشانه حضور و تنها سلاح حمله و دفاع و تنها شيوه مقاومت، حقيقت، راستي و عدالت است.»
پس از انتشار خبر شهادت «علي» در ايران، رژيم به سرعت دست به كار مي شود تا ضمن تطهير چهره خود از «دكتر شريعتي» به نفع مقاصد پليدش بهره برداري كند. بايد توجه داشت كه ساواك چند روز پس از فرار دكتر از غيبت او مطلع مي شود، اما تا اواسط خرداد ماه نمي تواند محل اختفاي او را پيدا كند.
ساواك در ابتدا قصد اختفاي حقيقت را دارد اما هنگامي كه خبر شهادت دكتر در سرتاسر ايران دهان به دهان پخش مي گردد دست به كار حيله جديدي مي شود. بعد از 2 روز سكوت ننگين به روزنامه هاي دولتي (اطلاعات و كيهان) دستور چاپ خبري كه سوي ساواك تهيه شده داده مي شود. مضمون خبر اين چنين است: «متفكر و پژوهنده عاليقدر و نويسنده و عالم بزرگ اسلامي دكتر علي شريعتي كه ساليان متمادي از استادان پوينده و لايق دانشگاه بود... از مدتي قبل از بيماري قلبي رنج مي برد و براي معالجه به لندن رفته بود سرانجام در 29/3/56 بر اثر آخرين حمله قلبي بدرود حيات گفت»!!! ولي دروغ بزرگ ساواك هرگز نمي تواند ذهن هاي پرسشگر مردم را آرام سازد. چرا كه اولاً دكتر به هيچ وجه سابقه بيماري قلبي نداشته كه بخواهد در اثر آخرين حمله قلبي! جان بسپرد و ثانياً مدتي قبل از ترك تهران دكتر به درخواست دوستان كه از كشيدن سيگار مفرط او نگران بودند از قلب خود نوار كارديوگرافي تهيه مي كند كه هيچ مشكلي را نشان نمي دهد.
در همين روز (31 خرداد) به روزنامه ها اجازه داده مي شود تا پيام هاي تسليت و ترحيم آن مرحوم را نيز چاپ نمايند. ضمن آن كه در روز 30 خرداد «حسين زاده» (همان كسي كه مدت ها دكتر و خانواده اش را در رنج و عذاب قرار داده بود) به خانه دكتر مي رود و مراتب تسليت!!! اربابش شاه جلاد و «هويدا» نخست وزير وقت را به همسر دكتر بيان مي دارد و ضمن دادن وعده اعطاي بورس تحصيلي به فرزندان دكتر از «پوران» مي خواهد تا ترتيب حمل جنازه به ايران داده شود. در همين حال مراسم بزرگداشت و عزاداري شهادت «علي» در نقاط مختلف ايران توسط ساواك بر هم زده مي شود. از دوم تيرماه نيز روزنامه كيهان اقدام به انتشار سلسله مقالاتي به قلم «حسين زاده» و «مهدي مظفري» (عضو كميته انقلاب باصطلاح سفيد) مي كند كه در آن از شخصيت دكتر تجليل شده ولي سعي مي شود او را در شكل يك «آنتي ماركسيست» خلاصه كند.
البته اين خاصيت تمامي نظام هاي غير مردمي است كه سعي مي كنند چهره هاي محبوب ملي و مذهبي را به خود نزديك كرده و از محبوبيتشان به نفع خود سود ببرند. همان كاري كه رژيم پهلوي پيشتر در مورد «دهخدا»، «آل احمد» و «صمد بهرنگي» انجام داده بود. رژيم مصمم بود تا انتقام خود را از «شريعتي» بگيرد. برنامه اين بود كه جنازه دكتر را با تجليل سلطنتي در مشهد دفن كنند و مجلس ختم سلطنتي برايش بگيرند و سلطنت پرستان سردمداران عزاي او شوند و نام پاك او را كه قبل از مرگش نتوانسته بودند لكه دار كنند، پس از شهادتش آلوده سازند. به همين منظور «سرتيپ دهدشتي» و 80 نفر از افراد ساواك با يك هواپيماي اختصاصي براي تحويل جنازه دكتر به لندن مي روند. اما خانواده و همرزمان دكتر كه از توطئه زشت رژيم مطلع مي شوند، برنامه ديگري را پياده مي كنند. ابتدا مكاتباتي با نخست وزير، دادستان كل، اعضاي پارلمان انگليس و سازمان هاي بين المللي حقوق انجام شده و مشكوك بودن مرگ اين متفكر بزرگ گوشزد مي شود و در همين بين «احسان» پسر ارشد دكتر كه در امريكا تحصيل مي كند به يك وكيل انگليسي وكالت مي دهد كه تا رسيدن او جنازه پدرش را تحويل بگيرد. در همين زمان «حسين زاده» با مراجعه به خانواده دكتر از اقدام «احسان» ابراز نارضايتي كرده و مدعي مي شود كه «...ما با همكاري سفارت ايران تمام كوشش خود را به كار برده ايم تا جنازه دكتر را با احترام به ايران بياوريم. ولي احسان وكيل گرفته است كه جنازه را تحويل ندهند تا خودش بيايد...» احسان دوم تيرماه وارد لندن مي شود و جنازه پدرش را تحويل مي گيرد. ظهر جمعه سوم تيرماه جنازه دكتر را غسل داده و «آيت الله مجتهد شبستري» بر آن نماز مي گزارد. روز چهارم تير در لندن تشييع جنازه باشكوهي از «ميدان آكسفورد» تا «مسجد امام باره» صورت مي گيرد و دو روز بعد جنازه دكتر را به مقصد نهايي مي برند. به سرزمين غريبان! به شام!
عليرغم تمام مشكلات به خواست خداوند روز يكشنبه 5 تيرماه 1356 پيكر دكتر وارد دمشق مي شود. تشييع جنازه باشكوه «علي» با حضور علماي سوريه و لبنان، نمايندگان جنبش هاي آزادي بخش جهان، دانشجويان، شاگردان، دوستان و دوستداران «علي» از سرتاسر دنيا برگزار مي شود. «امام موسي صدر» بر پيكر «علي» نماز مي خواند و در ميان باران اندوه آزادي خواهان جهان پيكر دكتر در جوار حرم حضرت زينب (س) به امانت گذاشته مي شود تا پيام انقلاب او نيز همانند پيام انقلاب مولايش حسين (ع) بي پيامبر نباشد! «در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه "زمين حرام" بود و ماه هاي رجب، ذيقعده، ذي الحجه و محرم "زمان حرام"، يعني كه در آن جنگ حرام است. دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتاً تعطيل مي كردند، اما براي آن كه اعلام كنند كه در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه محرم رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي بر مي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه جنگ پايان نيافته است. آن ها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سايه افكنده است. اما مي بينند كه بر قبه آرامگاه حسين (ع) پرچم سرخي در اهتزاز است. بگذار اين "سال هاي حرام" بگذرد!»
به قول «حسن يوسفي اشكوري» يكي از ياران «علي»: «... هنگامي كه خبر شهادت يكي از برادران و ياران علي (ع) در اين عصر يعني استاد دكتر علي شريعتي را شنيدم... با اندوهي عميق و رنجي گران و دردي جانكاه و آرزويي گم شده و حسرتي به ياس نشسته، انديشيدم و با خود گفتم: قاسطين و ناكثين و مارقين را بگوييد كه ديگر آسوده و بي دغدغه و بي واهمه باشند. در پهن دشت سياه و خشك و بي آب و علف اين كوير آسوده و آزاد بگردند... كه ديگر آن شير خدا در ميان ما نيست. آري! به گرگ هاي درنده و به موش هاي صحرايي چاق و شكم گنده بگوييد كه آن شير كه با هر سه جبهه و دار و دسته هاي متحد و متشكل تمامي مي جنگيد رفت و چهره در خاك كشيد و كوير بي نگهبان ماند و بي پاسدار.»
«شريعتي» رفت و چنان كه خودش گفته بود ما فرزندانش مانده ايم و كوله باري كه بايد بر دوش كشيم و چاروق هايي كه بايد بر تن كنيم و اين بار را از همان جا كه او بر زمين گذاشته است به سوي مقصد نهايي اش ادامه دهيم. «هنگامي كه او آمد، اين عصا و كوله بار و چاروق هاي مرا به وي بسپار و به او بگو كه من 40 سال پيش اين عصا را به دست گرفتم، اين چاروق را به پا كردم و اين كوله بار را بر دوش گرفتم و به راه افتادم. چهل سال خستگي ناپذير و تشنه و عاشق به رفتن ادامه دادم. اكنون راه را تا بدين جا آمده ام؛ و تو پسرم! اينك عصايم را بگير، چاروق هايم را بپوش و كوله بارم را بر پشتت نه و اين راه را از اين جا كه من ماندم ادامه بده... و تو نيز در پايان زندگي خويش به...»
«شريعتي» بزرگمردي بود كه مشعلي فروزان در مسير حركت هاي آزادي خواهانه و عدالت جويانه ملت ايران برافروخت و تا آن جا كه توانست با انحطاط، التقاط و تحجر در دين مقابله نمود تا تصوير روشن و حقيقي اسلام را جلوي ديدگان نسل جوان تشنه ايدئولوژي ناب اسلامي عرضه دارد. «به آن كه اعتراض مي ‌كند كه چرا دانشجويان دست مي ‌زنند و صلوات نمي ‌فرستند مي‌ گويم: صلوات نفرستادن جوانان گناه توست. چرا كه خود مي‌ داني صلوات را به چه صورتي درآورده‌اي و برايش چه مصرف‌ هايي درست كردي. يكي اين كه تا شخصيت گنده‌اي وارد مجلس شده صلوات فرستادي. مصرف ديگرش حركت تابوت و جنازه است در ميان زندگان، مصارف ديگرش هو كردن يك سخنران، پايين كشيدن يك منبري و مسخره كردن كسي. اين ‌هاست مصارفي كه تو براي صلوات ساخته‌ اي. تو هرگز به دست بوسيدن اعتراض نكردي حالا به دست زدن اعتراض مي‌كني؟»
«نيايش» هايش تبلور همه خوبي ها و زيبايي ها بود و جز صلابت و رستگاري براي ملتش تمنايي نداشت. -يادش گرامي باد-
«اي‌ خداوند! به‌ علماي‌ ما مسووليت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌
و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌ و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌
و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب‌ و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پيروان‌ ما آگاهي‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت‌
و به‌ اساتيد ما عقيده‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده‌
و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به‌ دينداران‌ ما دين‌
و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به‌ نوميدان‌ ما اميد و به‌ ضعيفان‌ ما نيرو
و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخي‌ و به‌ نشستگان‌ ما قيام‌
و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مردگان‌ ما حيات‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه‌
و به‌ خاموشان‌ ما فرياد و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌
و به‌ شيعيان‌ ما علي‌ و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي‌
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش!»

...

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر يسپار
پرنده مردني است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:17  توسط محمد  | 

" رنج تنهايي "

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:59  توسط محمد  | 

- دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم . باید با هم آشنایی بدهیم ، باید اعتراف کنیم ، من نمی دانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هایی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هایی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دریای آتش های مذاب ، از آن کوه آتشفشان های دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمیتوان برداشت ، گفتی همه ان اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته ... از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را در یک جا بر سرم بریز ، بگذار بسوزم ، بگذار در آن آتش های سیال بگدازم ، مترس ، آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن ، به جان من بریز ، این همه در اندیشه سلامت و راحت من مباش ! می خواهم در آنچه تو می گدازی بگدازم ، بگو ، بریز ، دهانت را بگشای ای قله سنگی آتشفشان !

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد !

من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن ، همه آن زندانی های ابد را ، آن محکومین ابد را ، همه آن مجرمین را همان ها که جرمشان خیلی سنگین است ، همان ها که از همه وحشی ترند ، خطرناک ترند ، همان ها را که سال ها در عمق سیاه چال های درونت به بند کشیده ای ، همان ها را که در سلول های تک نفری محبوس کرده ای ، همان ها که هرگز رنگ آزادی و هوای آزاد و آفتاب را ندیده اند ، همان ها که هرگز کسی به ملاقاتشان نیامده است ، همان ها که در وطن غریب بودند و خویشاوندی ، آشنائی ، دوستی ، همزبانی نداشتند ، همان ها را ، همه شان را یکسره آزاد کن ، همه را به سراغ من بفرست ، من همه شان را در آغوش می گیرم ، همه شان را می بوسم ، دوست می دارم ، من دیوانه دیدار آن هایم ... چرا آن زندان بزرگ را نمی شکنی ؟ چرا آن بند گران را از دهانه کف آلود آن آتشفشان بر نمی گیری ؟ در اندیشه چه هستی ؟ من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت مکن که خفه می شوم ، یک کلمه مگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین و سرد و ساکت خم نگهدارم و صبر کنم ، استخوان هام درهم شکسته است بگو ! نمی دانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی که حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند !

- خیلی خوب ، خیلی خوب ، خیلی خوب ... حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه خیلی من احتیاج داشتم که اقلا تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی ، با من مدارا کنی ، نمی دونم چرا این جوری شد ، مثل این که الان جمجمه ام می خواهد بترکد ، چشم هام درد می کند ، مثل این که می خواهد از حدقه بیرون بپرد ، دلم پر شده است ، ورم کرده است ، نزدیک است پاره شود ، اصلا ... احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند ، و گسیخته شوند .

اَه ! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند ! برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند ! می ترسم ! دلم می خواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند . اَه ! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارنم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زند که گویی اکنون می خواهد سر باز کنند ، بترکند ، دست هات را می گذارم روی چشم هام ، خیلی می سوزند ، مثل این که از حدقه دارند بیرون می پرند ، آنها را بر روی مردمک چشم هام فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود ، این جوری بیرون نخواهند پرید ... نمی دانم . آن حالت تو چقدر سخت بود ! من آن وقت نمی توانستم احساس کنم ! اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی هایی سخت داشته است ، نمی دانم ! کمی حرف های سبک تر بزن ! کمی عادی تر باش ... تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند ؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند ببندند ، آن را آرام کنند ... سنگ ها دارند ذوب می شوند ! می دانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت ! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، می زند ...

- ... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که میبینی ، که میبینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها میمانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ... تو متوجه نیستی که ان کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو . اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دل های دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابرو های برداشته ات ، دندان های طلایت ، زلف های کرنلی ات ، چشم های خمارت ، انگشت های کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوک های با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت می زنی ، اداهای ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟

همین قدر که احساس بکنی که آنچه من از تو در خود تصور می کنم ، آن توئی را که دوست دارم با توئی که هستی کمی فرق دارد ناراحت نمی شی به احساس نمی کنی مقداری از تو در این آشنائی و درستی و پیوند کنار مانده و تنها مانده و دور افتاده است ؟

منی كه با كلماتت نقاشی می كردی درست من بودم ، درست شبیه خودم بود ، خیلی هم دقیق و حقیقی اما ... زیباتر از من ، خیلی خوب تر از من ... من نمی خواهم ، اگر من آن روز که آمدم و از تو خواستم که عکست را بکشم ، اگر اجازه می دادی و می کشیدم و می دیدی که عکس خودت است ، عکس هیچ کس دیگر نیست ، تنها به خودت شبیه است و من فقط عکس تو را کشیده ام و خواسته ام تو را بکشم و کشیده ام اما چشم هات را قشنگ تر در آورده ام و لب هات را غنچه تر و زلفات را فرفری براق و چرب ! و صورتت را سرخ و سفید پودر زده کرم مالیده و ترگل و ورگل خوشت می آمد ؟

آن عکس ها عکس من بود اما منی که دوست داری باشم ، نه منی که دوست دارم که او را دوست داشته باشی ، یعنی آن که هستم ، دوست دارم عکس فوری ، نه ، غیر فوری اما عکس شیشه حساس مرا داشته باشی ، نه عکس روتوش شده ام را ، نمی خواهم از خالی که بر گوشه لبم ندارم خوشت بیاد ، عکسم را که می کشی خالی که می پسندی روی لبم بگذاری ، خطی را که دوست نداری از چهره ام برداری من او نیستم ، مرا همین جور که هستم بپذیر ، بی روتوش !

گفتگوهای تنهایی

دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:0  توسط محمد  | 

انتظار از دیدگاه دکتر علی شریعتی

بياييم به جاي حل اين مسائل و به جاي اينكه اذهان و افكار را به اين مطالب ذهني و كلامي به صورت قديم و جديدش متوجه كنيم به يك مسئلهء بزرگتر توجه كنيم و آن اينكه"اعتقاد به اين اصل چه فايده اي دارد؟" مهم اين است كه دريابيم اعتقاد يا عدم اعتقاد به اين اصل چه نقش مثبت يا منفي مي تواند در رسالت ، مسئوليت ، سرنوشت و وظيفه ی فردي و اجتماعي ما داشته باشد؟ و يا در زندگي امروز ما چه تاثيري مي تواند به جاي بگذارد؟

انتظار سنتز تضاد ميان دو اصل متناقض با هم است، يكي حقيقت و ديگري واقعيت.فرض كنيم ما به يك حقيقت و به يك ديني معتقديم و اعتقاد داريم كه دين برحق است و انسان را نجات و عدالت را استقرار مي دهد و چون حق است و حقيقت پيروز است اين كتاب بهترين كتاب و اين پيغمبر بهترين پيغمبر است و اين راه راهي است كه انسان را به كمال و نجات سوق مي دهد.
اين اصول اعتقادي و حقيقتي است كه ما بدان معتقديم ولي واقعيت ضد اينها را نشان مي دهد.
... اسلام انسان را نجات مي دهد و عدالت و ترقي را بوجود مي آورد، اما اسلامي كه واقعيت يافت برخلاف اين كار و اين راه عمل مي كند...اگر فرص كنيم ما انساني هستيم كه در تمام هزار و چهارصد سال تاريخ اسلام زندگي كرده ايم ،ميبينيم كه در هيچ يك از اين دوره ها قرآن پيروز نشده ، علي پيروز نشده فرزندان و ياران او پيروز نشده اند....آيا ديني كه براي نجات بشريت و استقرار عدالت آمده است شكست خورد؟ از بين رفت؟...يك مسلمان نمي تواند به هيچ يك از اين سوالها جواب دهد.اسلام دين خداست و براي نجات آمده است اما مي بينيم كه نجات نداده است. پس چاره اي نيست جز اينكه پيروان ديني كه مدعي نجات و سيادت انسان و توده هاي محروم و نابودي ظلم و جنايت و مدعي استقرار نظام جهاني به نفع انسانند معتقد باشند كه اين حقيقت اگر چه نتوانسته در طول اين هزار و چهارصد سال به شعارهاي خودش جامعهء عمل بپوشاند اما خواهد پوشاند.
مي بينيم كه انتظار يك ضربهء ضد واقعيت حاكم بر جهان و حاكم بر تاريخ و حاكم بر اسلام است.
انتظار يعني نه گفتن به آنچه كه هست . كسيكه منتظر است چه كسي است؟ كسي است كه در نفس انتظار خود اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد. حافظ كه مي گويد " دستي از غيب برون آيد و كاري بكند"نشان داده است كه از وضع موجو راضي نيست. و آنچه را كه هست نپذيرفته است و در جستجو و يا لاقل در آرزوي تغيير وضع است. انتظار ايمان به آينده است و لازمه اش انكار حال، كسيكه از حال خشنود است منتظر نيست. بر عكس محافظه كار است ، از آينده مي ترسد. از هر حادثه اي كه پيش آيد بي مناك است. كسيكه گوش به در دارد و چشم به راه ، بي شك دل به خانه نبسته است!

مذهب انتظار كه يك فلسفه ی مثبت تاريخي ، يك جبر تاريخي ، يك خوشبيني فلسفي ، يك عامل فكري و روحي حركت بخش،تعهد آور و مسئوليت ساز و بالاخره فلسفهء اعتراض به وضع موجود و نفي ارزشها و نظامهاي حاكم در طي قرون است و اكنون بر خلاف فلسفهء بدبينانه تسليم و رضا شده است ، اين اصل كلي را ثابت مي كند كه : وقتي يك جامعه منحط مي شود و بينش پيروان يك فكر منحرف مي شود، فكر مترقي و مذهب منطقي متحرك و سازنده ، نقش منحط و منفي و تخديري پيدا مي كند و در جامعه ی مسلمين و بويژه شيعه فاجعه اين است!

برگرفته خطابه انتظار مذهب اعتراض

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:29  توسط محمد  | 

 

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، همراهان گرامی وبلاگ مرد اندیشه ها و تسلیت به مناسبت فرا رسیدن شب عاشورای حسینی . امیدوارم که همه سروران این بنده ی حقیر، از ماه محرم تا بدین جا در جهت شناخت حسین و قیام او که بسی ارزشش بالاتر از نام خود اوست – و متاسفانه بسیارند که در زیر نام او، قیام او را تحت گریه و عزاداری و سینه زدن برای او فراموش می کنند  و از آن بد تر،پرچمداری این حرکت به دست رهین منت است – نهایت استفاده را کرده باشند .

 متن زیر قسمت پایانی از سخنرانی " حسین وارث آدم " است که توسط دکتر علی شریعتی ایراد شده است . لازم به ذکر است که متن کامل آن خالی از لطف نیست :

 

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است !

 

این کیست که چنین خشمگین و مصمم، گرداب فشرده طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و شهر "حرمت و امنیت و قداست" را پشت سر می گذارد؟ دراین هنگام که مسلمانان، همه، رو به کعبه دارند، او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا باز نمی گردد تا ببیند این دایره گردنده ای را که در آن، خلق را به آهنگ نمرود، بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم . او که قربانی این همه زشتی و جهل است . به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور در خون ایستاده و این تن صدها ضربه را ، همچنان به پا داشته است .

ترسان و مرتعش از هیجان ، نگاهم را بر روی چکمه ها  و دامن ردایش بالا می برم . اینک دو دست فرو افتاد ه ، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان فرو می افتد اما پنجه های خشمگینش با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد . جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر افتاد و دست دیگری همچنان بلاتکلیف . نگاهم را بالاتر می کشانم . از روزنه های زره ، خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا آن را می مکد تا هروز صبح و شام در فلق و شفق به انسان و انسان همیشه ، نشان دهد و جهان را خبر کند . نگاهم را بالاتر می کشانم . گردنی که همچون قله حرا از کوهی روئیده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است – وارث تاریخ – به سختی هولناکی کوفته و مجروح است . اما خم نشده است ! نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاریست باز هم  بالاتر می کشانم ، ناگهان چتری از دود و بخار همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و دگر هیچ ! پنجه قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد . دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می رود ، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند . شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد که هستم ! که زندگی می کنم ! آه این همه بیچاره بودن و بار بودن، این همه سنگین ! اشک امانم نمی دهد . نمی توانم ببینم . پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است . در برابرم همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد . اما همچنان با انتظاری ملتهب از عشق و شرم خیره می نگرم . شبحی در قلب این ابر و دود باز می یابم . طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش . چهره رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند . غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزید کنارتر می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر . هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید ؟ چقدر تحمل ناپذیر است ! چقدر تحمل ناپذیر است دیدن آن همه درد ! این همه فاجعه در یک سیما ! سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند ، سیمایی که ، چه بگویم ؟ مفتی اعظم اسلام او را به نام یک خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد محکوم کرده و به مرگش فتوا داده است . در پیرامونش جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند کسی از او دفاع نمی کند .

همچون تندیس غربت ، مجسمه غربت و تنهایی و رنج از موج خون در صحرا قامت کشیده و همچنان بر رهگذر تاریخ ایستاده است . نه باز می گردد که به کجا ؟ نه پیش می رود که چگونه ؟ نه می جنگد که با چه ؟ نه سخن می گوید که با که ؟ و نه می نشیند که هرگز ! ایستاده است ، ایستاده است و تمام جهادش اینکه نیفتد ! همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن دور ، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین در طول تاریخ ، از آدم تا خودش .

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم . در نگاه این بنده خویش می نگرد . خاموش و آشنا ! با نگاهی که جز غم نیست . همچنان ساکت می مانم ، نمی توانم تحمل کنم ، سنگین است ، تمامی بودنم را در خود می شکند و خورد می کند ، می گریزم ، اما ، می ترسم تنها بمانم ، تنها با خودم ! تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است . به کوچه می گریزم تا در سیاهی جمعیت گم شوم  و در هیاهوی شهر صدای سرزنش خویش را " که هنوز هستی " نشنوم . خلق بسیاری انبوه ، بر سر و روی و پشت وپهلوی خود می زنند و مردانی با رداهای بلند و عمامه پیغمبر بر سر و آه، باز همان چهره های تکراری تاریخ غمگین و سیه پوش همه جا پیشاپیش خلایق . (دکتر شریعتی به این اشاره دارد که کما کان حتی در شرایط فعلی نیز از حسین گریه و سینه زدن برای او و... را می شناسند و دگر هیچ و  پرچمدار این عزاداری ها همواره روحانیت بوده است! )

تنها و آواره به هر سو می دوم . گوشه آستین این را می گیرم ، دامن ردای او را می چسبم ، می پرسم با تمام نیازم ، می پرسم ، غرقه در اشک و درد : این مرد کیست ؟ دردش چیست ؟ این تنها وارث تاریخ انسان ، وارث پرچم سرخ زمان ، تنها چرا ؟ چه کرده است ؟ چه کشیده است ؟ به من بگویید نامش چیست ؟ هیچ کس پاسخم را نمی گوید !

 

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است !

والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 20:32  توسط محمد  | 

 

تا سحرای شمع بر بالین من

امشب از بحر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن، رحم کن، امشب مرا غمخوار باش

آه ای یاران! به فریادم رسید

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

 چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن ، شمع من

بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه ی بی تابی دل پیش من

بیش از این دیگر مگو خاموش باش

همدم من، مونس من، شمع من

جز تو اندر این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشت زای مرگ

وای من، وای من، یار کو ؟

واندرین زندان ،من امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتم زنجیرهای  بندگی !

دفتر سبز- دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:28  توسط محمد  | 

بی حسین شراب و نماز یکی است

...خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.
در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.
ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!
خدايا! اين چه حكمت است؟
و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد.
اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.
اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.
اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.
يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!
و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.
اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

دوستان!
در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي